2009/11/3
این روزا خیلی سرم شلوغه
شلوغه الکیه
دنبال یه دفتر جدید
دنبال کارای یه پروژه جدید
دنبال تفکرهای جدید
دنبال اینکه من مصرف کننده هستم
یا دارم مصرف می شوم
یا تولید کننده هستم...
حالا با این همه دغدغه
یکی از بازیهای من و روزگار به وقت اضافه کشیده
منتظر یه تصمیم ساده هستم (نه تصمیم کبری)
تصمیم کسی که حتی نمی تونه واسش نظری بده
هییییییییییییییییییییییییی
حوصله من کمه خدا جونم
یه کم بهم از این جور چیزا که می گی بهش صبر ... طاقت... بهم قرض بده
بنظرتون باید این وقت اضافه رو به کسی که نمی تونه یه جهش ساده انجام بده باید داد؟
خوب می ترسم نتونم و خراب کنم...
نمی دونم... چون به راهی نرسیدم نوشتم که راهنماییم کنید.
بزار ببینم عمو حافظ چی میگه...
| ای رخت چون خلد و لعلت سلسبيل | سلسبيلت کرده جان و دل سبيل | |
| سبزپوشان خطت بر گرد لب | همچو مورانند گرد سلسبيل | |
| ناوک چشم تو در هر گوشهای | همچو من افتاده دارد صد قتيل | |
| يا رب اين آتش که در جان من است | سرد کن زان سان که کردی بر خليل | |
| من نمیيابم مجال ای دوستان | گر چه دارد او جمالی بس جميل | |
| پای ما لنگ است و منزل بس دراز | دست ما کوتاه و خرما بر نخيل | |
| حافظ از سرپنجه عشق نگار | همچو مور افتاده شد در پای پيل | |
| شاه عالم را بقا و عز و ناز | باد و هر چيزی که باشد زين قبيل |
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت | لینک
|








