تبليغاتX
منمنهای محقق علوم زمین و فضا
دانشمندی که فقط به علم آموختن بپردازد جای سوال دارد

دفعه اولی نیست که دارم میرم بندرعباس شاید سالی هزار بار

اما دفعه  اولیه که مامی و خاله خانم رو می برم.

مامی بنده را که یاد دارید. خودش سوژه کامله

حالا

خاله خانم هم اضافه کنید.

"کسی که سالهاست مسافرت نرفته و به بد مسافرتی و ... در تمام فامیل معروف است."

همین اولش مجبورمون کرده به جای  هوایپما (که فقط ۴ ساعت با تاخیر زمان می بره )، از قطار غزال با ۲۰ ساعت سفر استفاده کنیم.

جای هیچ کس خالی نیست

دلیل بانو خاله جان اینه که هواپیما می افته میمیریم.

در تمام طول سفر یعنی با مامی و خاله چه به روز اعصاب من خواهد آمد

هفته آینده که برگشتم اگر سالم و زنده و هوشیار بودم می نویسم.

فعلا از حضورتون مرخص می شوم و برایم دعا کنید .

از حالا تمام سنگهای شفا بخش رو با خودم به همراه خواهم برد.

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 


مامی اصولا هفته ای یه سوژه جدید پیدا می کنه که تا آخر هفته خودش و ما (من و 2 تا برادرم) رو سر کار می گذاره.

یکی از این سوژه ها ازدواج بچه هاشه

البته سن ازدواج توی خونه ما بالا رفته

من که تا 3 ماه دیگه 35 ساله میشم

بهنام که 33 سال و 3 ماه داره

و بنیامین که 27 و 1 ماه

از سالیان پیش هر 3 با هم (البته من و بهنام بعد بنیامین هم قاطی ماجرا شد) تصمیم گرفتیم که قضیه ازدواج توی خونه و به صورت مراسم سنتی نباشه-یعنی سینی چایی آخرین مرحله باشه-

هر کدوم به هر طریقی که آشنا می شویم بطور غیر رسمی و با اطلاع خانواده ها کمی شناخت پیدا کنیم بعد...

ماجرا از آنجایی شروع شد که

 من از سال 85 رسما از طرف مامی بی عرضه شناخته شدم و طبق تشخیص ایشون بهتره دیگه با کسی آشنا نشوم و بدین منوال تا کنون عمل کردم.

و خداوند عالمیان رو شکر که دم دست مامی زیاد نیستم والا هر روز با دوستان عزیزشون "گزینه" برایم انتخاب می کردند...

بعد از من، نوبت بهنام بود

متاسفانه و یا خوشبختانه ما 3 تا عین هم هستیم و از بچگی به توصیه مامی زیر حرف زور نمی رویم.

بهنام نیز سال 87 به جرگه من پیوست

استاندارد بی عرضگی به اونم داده شد.

اما خوب از طرفی بهنام پسر گل و بلبل مامی هست و به قولی خان دادا

برای همین تمام فامیل شروع کردن به کاندید کردن دخترای مختلف در اکثر نقاط دنیا

از طرفی خان دادا از وقتی چین میره به این فکر افتاده که دخترای چینی بسیار فعال و مرد پرستند و دخترای ایرانی پر مدعا و زیاده خواه و تنبل

طفلکی داداش من مشکل پیدا کرده که چطور می تونه زیبایی و هوش ایرانی رو با زبلی و فعالی و همسرداری چینی تلفیق کنه و ازش یه همسر درستو حسابی در بیاره

...

بهنام که گیج bewildered شده بود گفت لطفا یکی رو پیدا کنید که بلد نباشه فکر کنه no thinking  

و مامی از همیشه درمانده تر شد...

در همه این دوران بنیامین تنها کسی بود که فکر می کرد کسی بهش اهمیتی نمی ده و چرا نباید اون نفر اول باشه.

تا اینکه خداوند عنایتی به او کرد و مامی –فقط از روی 2 طرف ناامیدی- نگاهی به بچه آخر انداخت

اما...

بنیامین ما توی همه این سالها سرخورده شده بود چون موردهای ازدواجیش همسر گزیده بودند.

و برای یافتن گزینه مورد علاقه شروطی گذاشت مانند:

قد 170cm

سن20-23

وزن 55kg

میزان تحصیلات لیسانس و بیکار-زن باید تو خونه باشه و فقط خونه داری-

منزل خانواده دختر: بین پیچ شمیران تا سیدخندان در محدوده شریعتی-چون داداش من حال نداره زیاد بنزین مصرف کنه-

تعداد فرزندان خانواده دختر:1-3 و حتما تک دختر باشه

و...

اونقدر گفت که مامی ...

نپرسید چی شد

الان مامی تصمیم گرفته هر 3 تای ما رو بیرون کنه

...


(یکی از مزایای زندگیهای فرنگی اینست که فرزند تا یک سنی با خانواده زندگی می کند و بعد از آن مسئول زندگی خود میباشد.

فکر کنید که وقتی فرزندی در سن 18-20 سالگی خونه رو ترک می کند باید با محیط بزرگتری مانند اجتماع دست و پنجه نرم کند

و بخاطر سن کم قادر به یادگیری فرهنگ محیطی می باشد

و فرزندی که در سن کم شروع به یادگیری حفاظت از جان و متعلقات خود می کند مسئولیت پذیرتر می شود در نتیجه زودتر سامان به زندگی خود می دهد. موفقیت با اینگونه بچه هاست.)

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

اینم یه ماجرای دیگه از مامی

اگر می پرسید چرا این قدر فعلا مامی دم دست نیست یا شاید من دم دستش نیستم. واسه همین دلم براش تنگ شده

ادامه مطلب را بخونید


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

یکی دیگه از ماجراهای مامی رو نوشتم البته چون طولانی شد میزارم توی ادامه مطلب.



ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

اختلاف سن مناسب برای عروس و دامادها کشف شد!

در اخرین نشست مامی و دوستان تصمیم بر این گرفته شد که اختلاف سن زیاد بین عروس و داماد چیزیست لازم و ...

مجسم کنید من با ۳۴ سال سن و داشتن خواستگارهای همسن یا کوچکتر چطور می توانم خودم رو قانع کنم که همسر مردی با سن ایده ال ۱۰ سال بزرگتر شوم

۴۴ سال سنی نیست اما چطور می شود مردی را پیدا کرد که بین ۴۰ تا ۵۰ باشد و تاکنون ازدواج نکرده باشد و ...

از همه بدتر چطور میشه مامی رو قانع کرد که من ۳۴ ساله با خواستگار ۲۶ ساله به تفاهم برسم.

واسه همین فرضیاته که نمی تونم انتخاب کنم

 


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 وقتی مامی نعنا خشک می کنه ما ماجراهای نعنایی داریم

ماست و خیار نعنا

عرق نعنا

دوغ با نعنا

....

 


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

این روزا زندگیم جالب شده

شنبه کسی که یه پول بزرگ بهش بدهکارم طی یه فراخوان بهم گفت که ...

هفته ۲ بار از کسی که خیلی وقته یه جورایی بهش بدهکارم میلهای شیرین میاد

از همه بدتر

کدو حلوایی که کلی زحمت کشیدم و از ... پاکدشت ...برای شب چهارشنبه سوری نگهش داشته بود رو مامی خانم طی یک عملیات ... غزه ... پختش و به خورد ما سرما خورده ها داد..

... و  ...

چه زندگی سگی دارم من ...

نمی دونم چه حکمتیه که من از سال ۸۳ تاکنون هر سال این هفته محرم رو مریض یا توی رختخوابم یا درمانگاه ... اینم یه سگی دیگه

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

از وقتی بهنام می ره چین و میاد ...

اره این دفعه که خان داداش تشریف آوردند ما دیگه رنگ چایمون پریده و این جوری شده

...


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

داستان این دفعه رفتن من و مامی به کوه ...
ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

قسمت ام + ان

تولد

سوسی جون تصمیم گرفت دخترای نانازی فامیل رو با خردسالان دعوت به رستوران کوهپایه دربند کنه.

اونم واسه چه مهمی تولد مسعود جون

 


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

قسمت نمی دونم چندم

انقلاب کبیر زنان

 ۵ شنبه گذشته که مطابق معمول قصد عزیمت به قله های درکه رو داشتم مامان و یاران، یک پیشنهاد دادند که ما هم هستیم (پاشونو کردند توی یه کفش که میان) .

طی جلسه ای قرار بر قرار شد و ۲ تا ماشین شدیم و به سمت درکه گیسل شدیم. ماشین من که شامل من و نرگس و مریم و آرزو بود

ماشین مریم خانم هم مامی و سوسی و مینا جون

القصه


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

مامی معتقده که در خلال پیاده وری صبح، بهتره به جای غیبت در مورد فامیل سبزمون مباحث فرهنگی و عرفانی هم داشته باشم. موضوع بحث امروز این بود در مورد ساخت و ساز بود تحت این عنوان که

"فرشتگان در زمین ساخته می شوند یا در آسمان"

 


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

جونم واستون بگه که کلی از کم دچار مشکل شدم.


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

مامی الان دو هفته هست که تصمیم گرفته منو رژیم بده اخه گوش شیطون کر (چشم خواستگارا کور) بنده یه ۱۰ کیلویی از وقتی که ورزش شدید رو گذاشتم کنار چاق شده ام

مامی خانم از اونجایی که همیشه به فکر زیبا بودن دخترش هست دچار ورم حرص شده

عرض می کنم خدمتتون " ورم حرص"

این ورم وقتی که لاله رژیم می گیره و مامی برای اینکه از مقدار مشخص شده بیشتر نخوره خودش میل می کنه در نتیجه من لاغر می شم و مامی چاق.

اما رژیم ...

تصمیم گرفتم که روزی حداقل ۲ ساعت پیاده روی کنم مامی خانم هم که پایه اساسی هووووووووووووم

صبح ساعت ۷ نشده میاد بالا سرم با صدایی شبیه به جیغه بنفش می گه پاشو لنگه ظهر شد بریم پارک نشاط (این پارک مطلقا مربوط به بانوان هست و آقایون جایی ندارند ) بابات خوب مامی مامیم خوب من ۴ خوابیدم میگه نه که نه آفتاب میشه میسوزی پوستت خراب می شه (لابد می مونم رودستش)

بله جاتون سبز

میریم تا ۹ راه میریم و می ورزیم خودمون را بعد هم می آییم منزل صبحانه همراه با نان برشته بربری معروف منطقه هفت تیر را میل می کنیم.

تا شب هم خدا بزرگه که چی می خورم و هه هه چی مامی نمی زاره بخورم

ااممممممممممممممممممممممما

شب شب که میشه تو خونه ما ... اخ که دیگه شام عزیز ... دیونه ام کرد

شام بی شام یه لیوان شیر با ۲ تا خرما

ببینید چه وضعی دارم من

هه هه مامان خانوم زهی خیال باطل من کلی پفک و ساقه طلایی قایم کردم. اینم یه سور به مامان خانم

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

وقتی که من داشتم بیهوا در خیابان ولیعصر قدم می زدم که یک پالتوی گرم بخرم یه دفعه یه اتفاقی افتاد . اون روز من از سرما و مریضی تو خودم می پیچیدم دنبال یه لباس گرم بودم که بخرم و بپوشم خودم دلم به حال قیافه کلفتی که داشتم می سوخت یه کاپشن کهنه با روسری و شلوار لی گشاد پوشیده بودم قابل توجه است که این کاپشن بینوا فقط ۵ سانت از زانو بالاتر بود این شد که گشت ارشاد خدمت من هم آمد بنده خدایی که هیچ وقت کسی فکرش رو نمی کرد آدم محتاط و قانون نگر

                             

 

اون روز بازم مامی داد زد و گفت بچه می گم ۱۰۰ بار این کاپشن رو نپوش کهنه بود فکر کردند دختر اصل و نصب داری نیستی گرفتنت .... مامی پیچاره گاهی فکر می کنم هیچ چیزی جز لباس پوشیدن و حفظ ابروی خانوادگی براش دارای اهمیت نیست

بدلیل اینکه از نظر قانونی گفتند که نگید نمی گم اما می تونیم کمی تفریح می کنیم که ...

 هه هه!!

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

امروز با کلی مشقت مریم بانو رو همیار کردیم برای سفری عجیب و مهیب

در ابتدا ایشان راضی به همکاری نمی نمودند از آن جایی که راه سفر پر مشقت و صعب عبور بود مریم بانوو جفتی یخ شکن خریدندی و آقای همیشه تنهای کلاه بسر، برایشان بستند

این شد که بانو شروع به حرکت کردند و به قول ما خارجی ها نان استاپ رفتند بامزه بود که در راه از همه سبقت گرفتند تا جایی که ۲ جفت جورابشان خیس شده بود و در حین خوردن دوباره آبگوشت (می دونم تکراری شده) و املت روی بخاری دیار غربت سوزاندند. این هم یکی از راه های رسیدن به خداست یاد بگیرید

 

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

خدا سلام رساند و گفت ....
 

مامی خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مامی شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مامی تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد. این شد که رفتم

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند! این شد که رفتم

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.این شد که رفتم

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.این شد که رفتم

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند. این شد که در رفتم ماندم

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد. رسیدم به انچه که رفته بودم

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.رسیدم به انچه که رفته بودم


و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه دار و ندار تابستان مان را.
من زمانی بود که رسیده بودم
***
مامی خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مامی اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت:خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی! این شد که ماندم این شد که برگشتم که چندی بمانم
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 
 

-------------------------------------------------
-------------------------------------------------

جدید ترین کد های موزیک

-------------------------------------------------

جدید ترین کد های موزیک

------------------------------------------------

جدید ترین کد های موزیک

----------------------------------------------- ----------------------------------------------